دم غروب ميان حضور خسته اشياء
نگاه منتظری حجم وقت را می ديد.
و روی ميز هياهوی چند ميوه نوبر به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود.
...
غروب بود .
صدای هوش گياهان به گوش می آمد
مسافر آمده بود
و روی صندلی راحتی, کنار چمن نشسته بود:
دلم گرفته دلم عجيب گرفته است.
تمام راه به يک چيز فکر می کردم
و رنگ دامنه ها در اندوه دشت گم بود...
نگاه مرد مسافر به روی ميز افتاد :
چه سيب های قشنگی !
حيات نشئه تنهايي است ...
و حال شب شده بود چراغ روشن بود و چای می خوردند.
- چرا گرفته دلت,مثل آنکه تنهايي .
- چقدر هم تنها !
- خيال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
- دچار يعنی عاشق
- و فکر کن چه تنهاست اگر که ماهی کوچک, دچار آبی دريای بيکران باشد.
- چه فکر نازک غمناکی!
- و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است و غم اشاره محوی به رد وحدت اشياءاست.
- خوشا به حال گياهان که عاشق نورند.
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست
- نه وصل ممکن نيست هميشه فاصله هست ...
و عشق صدای فاصله هاست صدای فاصله های که غرق ابهامند.
- نه
صدای فاصله های که مثل نقره تميزند و با شنيدن يک هيچ ميشوند کدر
هميشه عاشق تنهاست...
سهراب ...
