ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ آذر ،۱۳۸٦  

من کیستم

دیگران کیستند

در آینه غریبه را می بینم که

سادگی  اوج حماقتش را معنا می کند

من کیستم

دیگران کیستند

واژه ها را برایم معنا کنید

موج هجو بر سرم آوار می شوند

شما کیستید؟

به کمر خود هم شک دارم مبادا پشتم را خالی کند

فرهنگ لغات جدیدی خواهم نوشت

 سه کلمه

کار, پول, خیانت



 
امید
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ تیر ،۱۳۸٦  

اينجا مردی ايستاده که اميد را از درون حنجره اش فرياد می کشد

اين من ام  من آنکه می پنداشتی هيچ نيست

شاد سر زنده اميدوار

اين من ام من سر شار از زندگی

سر شار از عشق

آنچنان که

نه تو و نه آن عبوسان کج فهم می توانيد اين شادی را از عمق وجودام بگيريد
اين من ام من آن افسرده آلبوم خاطرات رنگ پريده

اکنون آن راز را می دانم

شما در مجمع عبوسان خواهيد ماند

خواهيد مرُد

من را پرواز ديگری آرزو است

دگر

بالهايم را آريه از مجمع عبوسان شما نخواهم گرفت

ارزانی شما چيزی جز دروغ نيست

امید را از درون حنجره اش فریاد می کشد 



 
انتظار - نيمه گمشده -
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٦  

همه ما به نحوی منتظريم؛ منتظر کسی ,چيزی , رخدادی و يا يک  ناجی. وجود ناجی در اديان مختلف چه از سوشيانس در مزديسنا؛ عيسی در دين مسيحيت و مهدی(حی) در دين اسلام و ... همه و همه بيانگر يک  نياز درونی در انسان است نياز به تغييرودگرگونی ...

جدا از بحث باورهای دينی مفهوم انتظار و اين که همه نياز دارند تا کسی روزی بيايد تا ناجی باشد از اين همه تعلق به رنج به خودی خود جالب است

در دين همه بر اين باورند که ناجی برای درد تمام عالميان خواهد آمد ولی مفهوم انتظار برای هر شخص يادآور نيمه گمشده خويش است که گويند روزی خواهد آمد.

هميشه انتظار برای رفع يک درد است تا  درد چه باشد  و درمانگر که ؛فقط اين اميد است به انتظار نيمه گمشده ای که روزی خواهد آمد و درد بی کسی را درمان می کند حتی آن  پيرمرد 90ساله که روز گذشته ملاقات اش کردام هم هنوز به همين اميد زنده است؛ گوی اينکه, دگر از نظر من و شما برای انتظار وقت تنگ باشد و فرشته مرگ منتظر اما يک سوال آيا او در اين 90سال از خود نپرسيده که آيا اين انتظار وصلی هم دارد و يا اينکه نيمه گمشده او هيچ گاه نخواهد آمد ؟ آيا نيمه ديگری هست يا يک دايره ديگر نياز به تکامل ندارد؟؟

آيا اصلاً چيزی به نام دايره کامل(به مفهوم مطلق) وجود دارد ؟؟؟

در انتظار رويت ما و اميدواری

             در عشوه وصالت ما و خيال و خوابی

hkjzhv



 
فلز- پوچی-شادی
ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦  

همچنانکه صدفها را با آن طعم قوی دريا

و مزه خفيف فلز می خوردام

همچنانکه که محتويات سرد داخل هر صدف را می بلعيدام

و با آن طعم گس آنرا فرو می دادام

احساس خالی بودن و پوچی را از دست دادام

و شاد بودن را آغاز کردام

 

                           



 
 
ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦  

Goodbye my lover!



 
شايد...
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦  

شايد تنهايي  پياده رو ها از برای موازی بودن دو خط جدول آنهاست

دو خط از جدول که هيچ گاه به هم نمی رسند

قطره آب درست مي گفت؛

((نه وصل ممکن نيست هميشه فاصله هست))

شايد آن کس که در آينه

 التماس يک بوسه مي کند من نيستم

شايد هيچ نيست

شايد ...

...



 
روياي کودکی
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦  

باغ های  سيب را در کودکی روان می پنداشتم

زيرا

نوبت عاشقی

فصل رسيدن و همه و همه چيز را در زير يک سايه درخت سيب

روی يک تپه دور افتاده

از آينده به يادگار داشتم

حال آمده ام تا سکوت را بشکنم

از آينده بگويم

از تو

از خدا

از باغهای معلق

که به سان کابوس به گذشته و حال ام هجوم می بَراَند

من ام

من

 اين نوازشگر ماه

که ايستاده تا تو بيايي

سيلی بزنی

و بروی

باور نداری؟!

ببين !

هنوز هم ايستاده ام 

می خواهی چه ببينی ؟

خُرد شدن يک مرد

هيچ گاه نخواهی ديد

هيچ گاه

                           با آن عصای سپيدنخواهی ديد

رویای کودکی 

 

 



 
ابر شلوارپوش
ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦  

5 سال پيش بود که با او آشنا شده ام بي دليل هميشه نزديکی خاصی با او احساس مي کردام مي فهميدام چه می گفت اما نمي دانستم چرا

حال هم می فهمم هم می دانم ...

او(( ولاديمير ماياکوفسکی)) بود ...

از او بيشتر خواهم گفت...

  می آيي عنُقُ تر از عنُقُ

می گزی پوست گوزنِ دستکشت را

می گويي :

خبر داری دارم شوهر می کنم

بکن!

به درک!

خيال می کنی از پای در مي آيم ؟؟

چه باک

ببين

آرامم

آرامتر از نبض يک مرده

يادت رفت چه ميگفتی؟؟؟

جک لندن

پول

عشق

ماجراجويي

من اما مي ديدم

تو ژوکوند بودی

ترا بايد می ربودند

ترا ربودند

از نو عاشق

باز روشن خواهم کرد

خم ابرو

به آتش

باز خواهم چرخاند

خم ابروی به آتش روشنم را

{...}

از شما مي پرسم

آيا ديده ايد

 چهره يي آرامتر از چهره دژم  من؟

وقتی آرامم

 انگار

خودم نيستم  

انگار

در درونم کسی ديگر

می زند دست

                 می زند پا...

 ولاديمير ماياکوفسکی....!!!



 
چقدر عجيبه که نمي آره نمی آد نمی گه
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦  

چقدر عجيبه که تا مريض نشی کسی برات گل نمی آره.

چقدر عجيبه که تا وقتی گريه نکنی کسی نوازشت نمی کند.

چقدر عجيبه که بی بهانه کسی هيچوقت برات هديه نمی خره.

چقدر عجيب تا وقتی فرياد نکنی کسی به طرفت بر نمی گرده.

چقدر عجيبه که تا وقتی قصد رفتن نکنی کسی به ديدنت نمی آد

چقدر عجيبه که تا نمردی کسی در مورد تو احساس شو نمي گه

چقدر عجيبه که تا طناب پاره نشه نمی فهميم که طنابی بوده...!!؟  

طنابی که پاره میشه



 
سمفونی مرگ تمدن
ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٦  

از عدد30 متنفرم

30وند +30 صد    آنچه( 30 صد)  هاليود در خارج بر سر ما آورد را امروز با آبگيری سد( 30وند) در داخل با ما می کنند تخريب هويت و فرهنگ اصلاًکاری به بحثهای سياسی رايج در اين مورد ندارم بحث من يک بحث اجتماعی است وقتی با اين جماعت بعد از فيلم 30صد صدای در نيامد و در ميادين اصلی شهر شروع به توزيع گسترده اين فيلم شد

وقتی همواره دوستان در دولت هيچ گاه در هيچ جای از تمدن اصيل قبل از اسلام که در اين سرزمين حاکم بوده( ملت ما در طول تاريخ همواره يکتا پرست بوده اند)صحبتی  نکرده و نمی کنند -گوی اين که تمدن  اسلام هم  از ايران است که به شکوفايي رسيد و بهترين فيلسوفان و دانشمندان اين مکتب الهی از اين سرزمين بود و اين فيلسوفان ايرانی بوداند که همواره سعی به چالش گرفتن ساير عقايد خرافی و واهی ساير اديان الهی و غير الهی را داشتند -

اما امروز چی ؟

ملت ما برای 30صدی و 30وندی هورا می کشند که با ريشه آنها بازی می کنند  اين بدترين جنگ است که می توانست اعلام شود البته کاتاليزور اين جنگ همان ضعف فرهنگی ماست همانگونه که در 14 دی 1384 نوشتم-مطلب تحت عنوان ای دريغ که ويران بينمت- قابل پيش بينی بود که اين اوضاع بر سر ما آييد

دوستان, عزيزان چرا ما بايد اينگونه باشيم که سهم سرانه مطالعه ما از سهم سرانه متوسط مطالعه کشورهای جهان سوم به مراتب کمتر باشد؟؟!!

پس تا اينگونه است  30جديدی هم در راه است ...

 تا سمفونی 30ديگر برای مرگ تمدن  ايران زمين

عکس از روزنامه اعتماد ملی



 
تنگه بلاغی, سد سيوند, و فرياد
ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٦  

خانه ام آتش گرفته است

 آتشی جان سوز,

هر طرف می سوزد اين آتش

پردها و فرش ها را تارشان با پود

من به هرسو می دوم گريان از لهيب آتش پردود

وزميان خندهايم تلخ و خروش گريه ام ناشاد

از درون خسته سوزان

می کنم فرياد ای فرياد,   ای فرياد

خانه ام آتش گرفتست

آتشی بی رحم

همچنان می سوزد اين آتش

نقش هائی را که من

بستم بخون دل

بر سر و چشم در ديوار

در شب رسوای بی ساحل

وای بر من, وای بر من ,          وای بر من

سوزد و سوزد غنچه هائی را که پروردم بدشواری در دهان گود گلدان ها

روزهای سخت بيماری

از فراز بامهاشان شاد

دشمنانم موزيانه خنده های  فتحشان بر لب    

بر من آتش بجان ناظر

در پناه اين مشبک شب

من بهر سو می دوم گريان

از اين بيداد می کنم فرياد

                ای فرياد

وای بر من همچنان می سوزد

اين آتش

آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان

وآنچه دارد منظر ايوان

من بدستان پر از تاول  اين طرف را مي کنم خاموش  وز لهيب آن روم از هوش

زان دگر سو شعله برخيزد  به گردش دود

تا سحرگاهان که می داند              که بود من شود نابود

خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر

صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر

 وای آيا هيچ سر بر می کنند  از خواب

مهربان همسايگانم از پی امداد

 سوزدم اين  آتش بيدادگر بنياد

می کنم فرياد ای فرياد

                                                                                   اخوان ثالث...

وای آيا هيچ سر بر می کنند  از خواب مهربان همسايگانم از پی امداد 



 
شمعی خاموش شد
ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٦  

آبی ريخت

شمعی خاموش شد

همه چيز پايان يافت

ديگر گريه نکنيد  اينجا مرده ای نخوابيده

شمعی که خاموش شد



 
مسافر
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦  

دم غروب ميان حضور خسته اشياء

نگاه منتظری حجم وقت را می ديد.

و روی ميز هياهوی چند ميوه نوبر  به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود.

...

غروب بود .

صدای هوش گياهان به گوش می آمد

مسافر آمده بود

و روی صندلی راحتی, کنار چمن نشسته بود:

دلم گرفته دلم عجيب گرفته است.

تمام راه به يک چيز فکر می کردم

و رنگ دامنه ها در اندوه دشت گم بود...

نگاه مرد مسافر به روی ميز افتاد :

چه سيب های قشنگی !

حيات نشئه تنهايي است ...

و حال شب شده بود چراغ روشن بود و چای می خوردند.

- چرا گرفته دلت,مثل آنکه تنهايي .

- چقدر هم تنها !

- خيال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی

- دچار يعنی عاشق

- و فکر کن چه تنهاست اگر که ماهی کوچک, دچار آبی دريای بيکران  باشد.

- چه فکر نازک غمناکی!

- و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است  و غم اشاره محوی به رد وحدت اشياءاست.

- خوشا به حال گياهان که عاشق نورند.

و دست منبسط نور روی شانه آنهاست

- نه وصل ممکن نيست هميشه فاصله هست ...

و عشق صدای فاصله هاست                           صدای فاصله های که غرق ابهامند.

- نه

               صدای فاصله های که مثل نقره تميزند و با شنيدن يک هيچ ميشوند کدر

                                           هميشه عاشق تنهاست...

                                                                                           سهراب ...

مسافر

 

 

 

 



 
تنهایی
ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٦  

در گوشه ی غم - در گوشه های چشمانم

در کنج اتاق - به آغوش يک بالش بازگشتم

روزهايم ازپس يکديگر می رود  به کدام سو!!!؟؟

رسم آمدن رفتن است و رسم شکستن دل شکستن

خواب هايم  به سان حقيقت و حقيقت هايم به سان خواب

هر دو ازجنس کابوس

سر تا سر زندگيم  - انسانها - محبت - عشق - هدف - چيزی جز توهم از سر ساده انديشی  و کج فهمی اين ساده انديش- اين من -اين مست بدون عقل نيست

ای ساده تمام واژه ها چيزی جز خوشی بعد از مستی نيست

صبح است ...

و از تمام آن واژه های خوش چيزی جز سردرد بعد از مستی نمانده

جای نبض خالی است

صبحانه منتظر است...

صبح بعد از مستی



 
دار
ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٦  
به سکوت مرگباری قانع ام

که گویا به دار آویختن خود  کار ساده است

در سردابه ذهن خود چیزی جز سادگی حلقه دار نمی یابم ساده و زیبا

دوستان زیبیایی حلقه دار شیر دلی را طلب می کند نه نازکی موی پیشانی  موشی که حلقه دار را زیبا نمی پندارد

روی دیوار , حلقه داری می کشم  تا اکنون , همین را هم از ترس ترکۀ آلبالو می کشم

 تا کنون همیشه تاب ترکۀ آلبالو پاهایم   را هل می داد و مرا به آسمان می فرستاد ولی دگر پرتاب را با کناف حلقه شده تجربه خواهم کرد

 

    حال فهمیدی که چرا به سکوت مرگباری قانع هستم؟ 

کناف حلقه شده